انقلاب اسلامى در هجرت شماره 550 از 22 شهريور تا 7 دى

Newspaper
in PDF

If you can
not read

سايت ابوالحسن بنى صدر
خاطرات ابوالحسن بنى صدر
خاطرات آيه الله منتظرى‏
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر

جوان و وهم زدائى؟


جوانى به وهم زدائى است. بدين خاطر كه جوان زمان و مكان اجتماعى زيست خود، يعنى آينده را مى‏سازد، ناگزير است پرده اوهام را بدرد و بناى آينده را با واقعيتها بسازد. آيا از استقرار ملاتاريا بدين سو، نسل پدر و مادرها واقع بين و نسل جوان ايران مجاز بين شده‏است؟ هستند و بسيار كه پاسخ مى‏دهند آرى. دليلشان، جنگ 8 ساله و استقرار استبداد ملاتاريا و گرفتار اين وهم شدن كه گويا در محدوده استبداد ملاتاريا، اصلاحاتى ممكن است كه استبداد را مى‏برد و آزادى را مى‏آورد
. و در اين روزها، از پرسشهايى كه از اينجانب بعمل آمده‏اند، يكى اينست: چرا مسئوليتهايى كه نسل جوان كشور دارد را خاطرنشانش نمى‏كنيد؟ و گوشزدها، يكى اينست كه بايد "ترفند جديد خاتمى را افشا كرد". "ترفند جديد خاتمى"، دو لايحه قانونى است كه او، در مصاحبه 6 شهريور خود، گفت به مجلس مى‏دهد و يكى از اين دو قانون را تقديم مجلس كرد. چرا سخن گفتن از دو لايحه "ترفند جديد" است؟ زيرا بر فرض تصويب، ماهيت رژيم را سر سوزنى تغيير نمى‏دهد. اين دو لايحه، بر فرض كه بدون كاستن و افزودن، از تصويب مجلس و "شوراى نگبهان" بگذرد، نه تنها بر توان مجلس نمى‏افزايد كه به "اقتدارگرايان" مجال مى‏دهد كه خواستار اجراى قانون اساسى بنا بر قرائت خود شوند و در برابر، آئين نامه "مجمع تشخيص مصلحت" را تصويب كنند و عملاً، هرگونه استقلال عملى را از مجلس و رئيس جمهورى و هيأت وزيران بستانند
. اما ربط اين نظر كه از اينجانب خواسته مى‏شود با مردم در ميان بگذارم با "چرا مسئوليتهاى نسل جوان را خاطرنشانش نمى‏كنيد؟" چيست؟ ربط آن اينست كه نسل جوان مسئول ادامه تجربه انقلاب يعنى برخاستن براى استقرار مردم سالارى است. اين او است كه نبايد خود را يك روز به وهم اصلاحات در محدوده رژيم ولايت مطلقه فقيه و يك روز به وهم "با پيروزى در انتخابات مجلس، كار اقتدارگرايان تمام است" و چه بسا امروز و فردا به وهم "اختيارات رياست جمهورى و الغاى نظارت استصوابى "گرفتار كند. در آن هنگام كه از دو سو، حكومت بوش و اسرائيل و دست نشاندگان "ايرانيشان" از اين سو و ملاتاريا از آن سو، در كار زندانى كردن ايرانيان در مدار بسته بودند، كوشش بسيار براى مبتلى كردن نسل جوان به وهم "تغيير با پا در ميانى امريكا"، نيز بعمل آمد. بدين قرار، پرسش اينست: چه وقت جامعه ايرانى تصميم مى‏گيرد دنياى مجاز را رها كند و دنياى زيست خود را دنياى واقعيتها بگرداند؟

پس از جنبش همگانى در يك قرن آيا ايرانيان مى‏توانند به كمتر از ولايت جمهور مردم و رژيم مردم سالارى راضى شوند؟:

چند نوبت اين واقعيت را گفته و نوشته‏ام كه ايران، در طول يك قرن، دست به سه جنبش همگانى زده‏است. براى تحقق هدف كه آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدل و نوگردانى دينى و فرهنگى (باز جستن دين بمثابه بيان آزادى) بدانسان كه فرهنگ آزادى و رشد را جايگزين ضد فرهنگ زورمدارى و از رشد ماندن بگرداند، چند نسل ايرانى، بيشترين بها را پرداخته است. ديگر هيچ ندارد جز حيات ملى. آيا بقيمت چشم پوشيدن از ادامه حيات ملى، در مدار بسته مثلث زور پرست، مى‏ماند؟ يا تصميم مى‏گيرد اين مدار را باز كند و به جنبشى همگانى، تاريخ خويش را ورق بزند و به قلم عزم ملى، تاريخ زيست در آزادى و رشد را آغاز كند؟ در هر سه جنبش مشروطيت و ملى كردن نفت و انقلاب اسلامى ايران، در نسلى كه جنبش مى‏كرد و ميان آن نسل و نسل جوانى كه به يمن جنبش وارد صحنه مى‏شد، همآهنگى بايسته وجود نمى‏داشت. توضيح اينكه در كودتاى رضا خانى كه تجربه مشروطيت را برباد داد و كودتاى 28 مرداد 32، كه جنبش ملى كردن صنعت نفت را تجربه‏اى نيمه تمام گرداند، بخشهائى از نسلى كه انقلاب كرد و نسلى كه به يمن انقلاب وارد صحنه شد، از راه فعل پذيرى، تسليم شدند. در برابر، بخشهائى از اين دو نسل نيز در برابر بازگشت به عقب، استوار ايستادند. امروز، بعد از يك قرن، آنها كه ايستاده‏اند كه ايران به استبداد و وابستگى باز نگردد، نه تنها مى‏توانند اميدوار باشند بلكه مى‏توانند بخود ببالند كه تحول اجتماعى را تاجائى پيش برده‏اند كه احتمال زيست در هريك از سه شكل زورپرستى، بسيار ضعيف گشته‏است. چرا كه بخشى از نسل انقلاب تجربه را ادامه داده‏است و در نسل جديد، ميل به زندگى در استبداد جاى به بيزارى از آن سپرده‏است.
با وجود اين، بيرون رفتن از ظلمات استبداد به نور آزادى، در گرو آنست كه نسلها بر سر نظامى كه مى‏خواهند بر قرار كنند، به توحيد برسند. آيا، براى نخستين بار، ميان نسلها هنآهنگى بر سر زيست در جامعه‏اى آزاد و منتقد و ارزياب بوجود آمده‏است؟ با آنكه رفتارهاى سياسى گزارشگر وجدان جمعى هستند و وجود وجدان جمعى پاسخ آرى به اين پرسش است، اين رفتارهاى حال و آينده نزديك هستند كه مى‏بايد بر وجود و شفاف شدن اين وجدان جمعى گواهى دهند. رفتارى كه جامعه در قبال هر واقعيت، در پيش مى‏گيرد، به ما مى‏گويد نسل جوان در وهم هست يا نيست؟اين نسل با نسل پدر و مادرها هم نظر است يا نه؟ با مراجعه به مسئله‏اى از مسائل روز، مى‏كوشم براى اين دو پرسش، پاسخ بجويم:
1 - اصلاح در محدوده رژيم ملاتاريا، وهم بود. نه خود واقعيت داشت و نه ادعاى عملى كردن آن واقعيتى را بيان مى‏كرد. نياز به تجربه جديد نيز نداشت. زيرا در دوران مرجع انقلاب، تجربه شده و ملاتارياى ايران گيتى، با كودتاى خرداد 60، تضاد استبداد خويش را با آزادى و استقلال، به زبان كشتار ايرانيان و ادامه جنگ و... ابراز كردند. افزون بر اين، بنا بر اين قاعده كه آزادى ذاتى انسان است و هركس خود را آزاد مى‏كند و با آزاد شدن، الگو مى‏شود و بنابر ابتلى و آزمايش شوراى ملى مقاومت كه ايران را از يكى از رأس مثلث زور پرست آسود، بديلى پيشنهاد شد: محور دوم يا بديل مردم سالار، مستقل از رژيم ملاتاريا و مستقل از قدرتهاى بيگانه. بنا بر اين، با وجود راه به بيراهه رفتن، تكرار تجربه بود و پشيمانى ببار مى‏آورد. بهر رو، امروز، آندسته از اصلاح طلبان كه به اصلاحات باور و در ساختن "توهم جمعى" شركت نداشته‏اند، به صراحت مى‏گويند خطا كرده‏اند. آيا سخنان آقاى خاتمى، در مصاحبه 6 شهريور، او را در شمار وهم سازان قرار مى‏دهد و يا در عداد وهم باوران؟ او از پيشنهاد دو قانون به مجلس ملاتاريا سخن بميان آورد و يكى از اين دو قانون، به مجلس داده شد. آيا او مى‏داند اين دو قانون جز وهم در بر ندارند؟ فرض كنيم مجلس و "شوراى نگهبان" لايحه را تصويب كردند و مجلس هفتم نيز اكثريت "اصلاح طلب" پيدا كرد. مگر مجلس ششم داراى اين اكثريت نيست؟ مگر اين مجلس فرياد "من ناتوانم" سر نمى‏دهد؟ اما قانون اختيارات رياست جمهورى وهم بزرگ‏ترى است. زيرا الف - در محدوده اين قانون اساسى، هيچ اختيارى نمى‏توان به رئيس جمهورى داد كه او را توانا به جلوگيرى از عمل بخشى از رژيم كند كه "قلمرو خاص ولايت مطلقه فقيه" شمرده مى‏شود و به قول آقاى عبدى، 95 درصد قدرت است. ب - مشكل رژيم در توزيع اختيارات نيست بلكه، در اينست كه قانون اساسى آن بر مدار قدرت و نه بر وفق آزادى، تنظيم شده‏است. اختيار از مسئوليت نمى‏آيد و دولت، در هر سه قوه آن، نظام مردم سالار ندارد. سلسله مراتب را نه مسئوليتها كه قدرتى بوجود آورده‏است كه كل آن در يك شخص متمركز است و كارگزاران دولت از او نمايندگى مى‏كنند. اين شخص، "ولايت مطلقه" دارد يعنى از تقدم و تسلط مطلق قدرت (= زور) بر "جان و مال و ناموس" فرد فرد مردم ايران، نمايندگى مى‏كند. و به قول طرفداران "ولايت فقيه"، قانون اراده فعلى ولى امر است. آقاى خاتمى فرق ميان دولت حقوق مدار و دولت قدرت (= زور) مدار را مى‏داند. پس مى‏داند كه بكار ساختن وهم است. چرا كه نسبت ولايت مطلقه فقيه با جمهوريت، نسبت تضاد است و اين تضاد، با "بازنگرى قانون اساسى" و تفويض اختيارات (= زور) مطلق به "رهبر" حل شده‏است. آيا اين وهم سازى هدفى جز فريفتن دونسل و بيشتر نسل جوان دارد
؟ 2 - بدين قرار، هر جامعه‏اى، بخصوص نسل جوان آن، بدين خاطر كه مى‏بايد آينده خود را با واقعيتها بسازد، هر پيشنهادى را كه خود واقعيتى را در برنداشت، نبايد بپذيرد و اگر پذيرفت، در وهم سازى شركت كرده و خويشتن را فريب داده‏است. واقعيت اين دو قانون را نه در آقاى خاتمى و اصلاح طلبان كه در محتوايشان مى‏بايد يافت. سنجش افكارى كه سايت "رويداد" بعمل مى‏آورد، گوياى اين واقعيت است كه وجدان جمعى نيك مى‏داند كه اين دو قانون هيچ چيز را تغيير نخواهند داد. با وجود اين، اگر واقعيت داشتن دو قانون را در آقاى خاتمى و اصلاح طلبان نمى‏توان سراغ كرد، استقامت آنها بر سر قولشان را در خود آنهاست كه مى‏بايد آزمود. روشن سخن اينكه اگر دو قانون وهمى بيش نيستند، در عوض، ايستادگى آقاى خاتمى و اصلاح طلبان بر سر همين دو قانون، مى‏تواند چيزى را تغيير دهد. در حقيقت، آن بخش از جامعه كه به اينها رأى داده‏است، به استناد قول آنها بر وفاى به عهد رأى داده‏است. تا اين زمان، حتى يك مورد وفاى به عهدى از عهدها، مشاهده نشده‏است. آيا مى‏بايد به حكم رويه كه از آقاى خاتمى و اصلاح طلبان ديده شده‏است، حكم كرد اين بار نيز ايستادگى نخواهند كرد؟ به آنها كه خويشتن را آزاد انديش مى‏دانند، قرآن اين درس را مى‏دهد
: دو برادر نزد داود (ع) رفتند. يكى از دو برادر شكايت كرد كه برادرش از 100 گوسفند مال مشترك، 99 گوسفند را برده و اينكه در واپسين گوسفند طمع كرده‏است. داود گفت: شريكان (متجاوز) چنين كنند. خداوند او را سرزنش كرد چرا پيش از رسيدگى حكم صادر كردى
. بدين قرار، نه قول دهندگان، در مقام انسان، فاقد توان ايستادگى هستند و نه باستناد رفتار ديروزشان، مى‏توان گفت امروز و فردا چه خواهند كرد. با آنكه قوى‏ترين احتمال اينست كه بر سر اين دو قانون ناتوان از تغيير واقعى نيز نخواهند ايستاد، اما بخاطر اهميت تعيين كننده‏اى كه هر استقامتى، ولو بسيار كوچك، دارد، جامعه مى‏بايد آنها را به استقامت بخواند و اقبال ايستادگى را از آنها دريغ نكند
. اهميت استقامت در چيست؟ در اينست كه الف - جامعه از وهمى بس فلج كننده رها مى‏شود و آن اينكه وجدان جمع و عزم او به حساب هستند. اگر مسئولان منتخب او توان ايستادگى ندارند، مسئوليت سنگين ترش بر دوش جامعه است. چرا كه از حقوق خويش غافل است و بر سر اين حقوق نمى‏ايستد. ب - از آموزشهاى قرآن يكى اينست كه هر كس خود را بايد مكلف بداند. بنا بر اين، اگر در ايران، هيچكس نايستد كسى كه قول مى‏دهد مى‏بايد بر سر قول خود بايستد. لذا، "اصلاح طلبان" نمى‏توانند به اين عذر كه جامعه پشت آنها را نمى‏گيرد، تن به ايستادگى ندهند و خويشتن را از اين ارزش كه بيانگر پيروزى حق بر ناحق و داد بر بى داد است، تهى بگردانند. ممكن است به استقامت بايستند و مردم نيز به حمايت از آنها بر نخيزند و استبداديان خوردشان كنند. با وجود اين، نماد استقامت مى‏مانند و راست راه رشد در آزادى را به مردم نشان مى‏دهند.
اما از دو جهت ديگر، ايستادگى بازهم مهمتر است
: 3 - يكى از اين نظر كه زهر قدرت هيچ پادزهرى جز استقامت در برابر آن ندارد. ديگرى اينكه استقامت در برابر قدرت، وقتى كارساز است كه از موضع آزادى و حقوق انسان بعمل آيد. استقامت از موضع قدرت، اصالت بخشيدن به قدرت مدارى و دوام بخشيدن به عمر قدرت استبدادى است. پس اصرارم بر اينكه مبارزه با هر سه رأس مثلث زورپرست يك مبارزه است، از رهگذر ديدن واقعيت است آنسان كه هست. از ديد اين واقعيت كه بنگرى، خود را با اين پرسش رويا رو مى‏بينى: اگر دو قانون بيانگر تغيير واقعى نيستند و حقى را در برندارند، بر فرض ايستادگى "اصلاح طلبان"، موجب تقويت قدرت استبدادى مى‏شوند. حق اينست كه شعار "نهادينه كردن قانون" كه آقاى خاتمى سر داد، توسعه "حوزه ولايت مطلقه فقيه" را در پى آورد. چرا كه او به جاى پرداختن به حق يا ناحق بودن محتواى قانون، به شكل آن پرداخت و استناد صورى به اين و آن قانون را كافى شمرد. بنا بر اين، چه بسا، به دنبال تقديم اين دو لايحه قانونى به مجلس، ملاتاريا به سراغ تصرف 10 درصد قدرتى برود كه گويا در دست او نيست. از اينجا، الف - مرگ قدرت (= زور) به استقامت در برابر آنست و ب - استقامت از موضوع آن جدائى‏ناپذير است. اگر موضوع آزادى و حقوق انسان بودند، استقامت موجب انحلال قدرت ضد آزادى و حقوق مى‏شود. وگر نه، توان ويرانگرى اين قدرت را افزايش مى‏دهد و عمرش را طولانى‏تر مى‏كند
. 4 - اگر چنين است، چرا مردم مى‏بايد آقاى خاتمى و اصلاح طلبان را به استقامت بخوانند؟ الف - نخست بخاطر دريدن كلفت‏ترين پرده ابهام كه رفتارى ديرپا شده‏است: "استقامت فايده ندارد و به جائى نمى‏رسد". آن استقامتى كه چه نتيجه بدهد و خواه ندهد بجائى نمى‏رسد، استقامت بر مدار قدرت است. در عوض، هر استقامتى از موضع آزادى و حق، به يقين به نتيجه مى‏رسد. به اين دليل ساده كه آزادى و حقوق در خود انسان‏ها هستند. هركس بخواهد از موضع آزادى و حقوق به استقامت بايستد، نخست عقل خويش را بايد آزاد كند و آنگاه زندگى خويشتن است كه مى‏بايد "حقوق در عمل" بگرداند. بدين كار، قدرت در سطح او، از عمل باز مى‏ايستد، مى‏ميرد. ب - آنگاه از اين رو كه وهم ديگرى را مى‏زدايد: اندازه استقامت بستگى مستقيم به درجه خلوص حقى دارد كه بر پايه‏اش آدمى به استقامت مى‏ايستد. بنا بر اين، اگر "اصلاح طلبان" پاى استقامتشان مى‏لنگد بدين خاطر است كه از شفافيت مى‏گريزند زيرا حاضر نيستند "ناطق به حق و حق ناطق" بگردند. براى مثال، اين دو قانون را كه بخواهى تا آنجا شفاف بگردانى كه شامل تمام حق بگردد، مى‏بايد بر اساس ولايت جمهور مردم، تنظيمش كنى. انتخاب بطور كامل از آن فرد فرد مردم بگردد و با آزادى نامزد شدن و انتخاب كردن همراه بگردد. و سرانجام از آن لحاظ كه پرده وهم سوم و بس مهم ديگرى دريده مى‏شود: در استقامت، جائى كه استقامت كننده بر مى‏گزيند تعيين كننده‏است. توضيح اينكه اين دو قانون، اعترافند به دزديده شدن حق ولايت و وسيله آن ،كه انتخاب كردن است. ميان استبداد ملاتاريا كه دولت را به زور از دست ملت ربوده و آن را وسيله زور گوئى بر او كرده‏است و ملت، اصلاح طلبان كداميك را بر گزيده‏اند؟ نماينده مردم هستند در استبداد؟ نماينده مردم هستند بر ضد استبداد؟ واسط و رابط دولت ملاتاريا هستند با مردم؟ بزك استبداد ملاتاريا هستند بر مردم؟ هر كس، از زعم خويش، يكى از اين مقامها را مقام "اصلاح طلبان" مى‏انگارد. اما آنها خود كدام مقام را با چه اندازه از شفافيت، مقام خود مى‏دانند
؟ بدين قرار، ايستادگى فايده دارد اگر از موضع حق انجام گيرد و ميزان و اندازه اثر بخشى آن، از نظر تحقق حق، بستگى به درجه خلوص حق و جا و مقامى دارد كه استقامت كننده بر مى‏گزيند
. 5 - بسا هست كه كسانى از موضع قدرتمدارى به استقامت مى‏ايستند. جان مى‏دهند ،اما از استقامت دست نمى‏شويند. آيا استقامت تا مرگ را مى‏توان دليل حقانيت شمرد؟ استقامت وقتى ترجمان حق است كه خاصه‏هاى بالا و خاصه هائى را داشته باشد كه از اين پس به شمار و شرح مى‏آيند.بدين قرار، نخستين پرسش اين مى‏شود: چرا آنها كه حق دارند بر سر حق خود نمى‏ايستند و قدرتمدارها بر سر زورگوئى مى‏ايستند؟ تا بوده اين پرسش مطرح بوده‏است و امروز نيز مطرح است. بديهى است كه مجموعه‏اى از علتها طرز فكر و طرز رفتار فردى و جمعى و نظامهاى اجتماعى را بوجود آورده‏اند كه حق داران سلطه زورمداران را مى‏پذيرند. از آنجا كه روى سخن با جوانان است، در اينجا، به امر واقعى مى‏پردازم كه همه زمانى و همه مكانى است: هم اكنون، در ژوهانسبورگ، اجتماع سران دولتهاى جهان تشكيل است. رئيس جمهورى فرانسه هشدار مى‏دهد: نكند قرن بيست يكم قرن جنايت بشريت بر ضد حيات بگردد! حق اينست نه بشريت بلكه قدرت و قدرتمدارى است كه مرتكب جنايت بر ضد حيات مى‏شود. اگر انسانيت نتواند از بردگى قدرت افسار گسيخته بدر آيد، قدرت ،حيات را از روى زمين بر مى‏دارد. با وجود خطرى تا اين اندازه جدى و فورى، چرا انسانيت همچنان آلت فعل قدرت در اين جنايت است؟ پرسش ديگرى و اين بار از خود بكنيم: در سه انقلابى كه ايرانيان در طول يك قرن كردند، هر بار، - استثناءها بكنار - هر كس آزادى را فرصتى نشمرد براى بكار بردن قدرت؟ آيا آزادى را اختيار بكار بردن قدرت نشمرد و همين رفتار فردى و جمعى از اسباب بازسازى استبداد نشد؟ اين دو پرسش به ما امكان مى‏دهد بفهميم چرا ليبراليسم در غرب رواج يافته است و در بقيت جهان نيز، قلمروهاى اجتماعى بسيارى را از آن خود گردانده‏است
: از آنجا كه زور جانشين هر راه حل نايافته مى‏شود و از آنجا كه آدمى از آزمايش و ابتلى مى‏ترسد، اختيار بكار بردن قدرت در قلمرو خود را به فرد دادن، راه حل آسانى است كه ذهن بدون چون و چرا مى‏پذيرد. بدين قرار، قدرت سالاران آسان مى‏توانند فرد فرد انسانها را در "مرزهاى فردى" صاحب قدرت بخوانند و بدين فريب، به قدرت اصالت و ارزش بخشند و بر حق مقدم گردانند. پس، هيچ نبايد تعجب كرد اگر بنا بر تعريف ليبرالها، حق در وجود و در بكار رفتن، متكى به قدرت دولت است. پيش از اين و نوبت به نوبت، توضيح داده‏ام چرا انسانها به قدرت كه از خود وجودى ندارد، اصالت و تقدم مى‏دهند تا آنجا كه آزادى را داشتن و بكار بردن قدرت دست كم در قلمرو فرد، مى‏انگارند. در اينجا، پرسشى مهمتر را با ايرانيان در ميان مى‏گذارم: اگر در طرز فكر و طرز رفتار خود تأمل كنيد، تصديق مى‏كنيد كه ايستادگى نكردن بر سر حق و تسليم شدن به سلطه زورمداران، بخاطر اصالت دادن و تقدم بخشيدن به قدرت است. بنا بر اين، اگر كتابى انسان را بدين خاطر سرزنش كند، آيا نبايد از قدرت و قدرتمدارى سلب اصالت و تقدم كند؟ اگر قرآن، جاى جاى، انسان را سرزنش مى‏كند چرا از حق خويش غافل مى‏شود و تسليم طاغوت (زورمدارها) مى‏شود، مى‏تواند به قدرت (= زور) اصالت دهد و او را متكاى حق بگرداند؟ حتى مى‏تواند قرآن از قدرت سلب اصالت و ارزش نكند؟ قرآن مى‏تواند بيان آزادى، بمعناى رها كردن انديشه و عمل از قدرت و قدرتمدارى و بيشتر از اين نباشد؟ حال از شما مى‏پرسم: چه تعداد از شما با قرآن بمثابه بيان آزادى آشنائى داريد؟ بهر رو، انسانى كه به قدرت اصالت مى‏دهد، نمى‏تواند استقامت كند و اگر بنظر مى‏رسد كه زور مدارها بر زورمدارى مستقيم هستند، از غفلت است. غفلت از اين واقعيت كه الف - وقتى اصالت دادن به قدرت همگانى است و ب - قدرت نياز به تمركز دارد تا بتواند بكار رود. بنا بر اين، ج - در اقليت كوچك متمركز مى‏شود و اكثريت بزرگ در برابر زورگوئى اقليت كوچك، تسليم نمى‏شود. از اين روست كه فرمود تا تغيير نكنيد خداوند چيزى را در شما تغيير نمى‏دهد. به سخن ديگر، انسانها با رها شدن از اين وهم كه گويا قدرت اصالت دارد و با آزاد كردن خويش از آنست كه به منحل كردن قدرت خود كامه و پايان بخشيدن به سلطه اقليت زورمدار توانا مى‏شود
. 6 - بدين قرار، هيچ چيز مهمتر از هشدار روز مره به خود نيست: آزادى و حقوق آزادى ذاتى حيات من بعنوان انسان است. آزاد و صاحب حقوق ماندن من در گرو اينست كه از هر رابطه‏اى پرهيز كنم كه زور توليد مى‏كند. من بعنوان نسلى كه حيات او در گرو رشد بمعناى ساختن آينده‏است، آزادى را فرصتى براى جانشين قدرتمدارها شدن نمى‏شمارم. فرصتى مى‏دانم براى زيستن در آزادى از قدرت. من خود را از اين وهم آزاد مى‏كنم كه برخوردارى ديگرى از آزادى و حقوق ،به من مربوط نيست. زيرا مى‏دانم كه الف - تكليف بيرون از حق وجود ندارد. بنا بر اين، صاحب حق مى‏بايد آن را در خود بكار برد و ب - جامعه آزاد جامعه ايست كه همه از حقوق خود برخوردار باشد. بنا بر اين، برخوردارى هركس از حقوق خويش نيازمند دفاع از ديگرى در حقوق او است. ج - زيستن، در آزادى و با برخوردارى از حقوق، زندگى در جامعيت و كمال خويش است. بنا بر اين، اين زندگى در گرو "رسيدن به قدرت" نيست بلكه در آزاد شدن از قدرت است. مبارز سياسى در خور اين عنوان، نخست الگوى اين زندگى مى‏شود و آنگاه ديگران را به اين زندگى مى‏خواند. به قيام براى آزادى و حقوق و استقامت در اين قيام مى‏خواند. و د - اين زندگى نياز به اصل و انديشه راهنمائى دارد كه بيان آزادى باشد. بدين قرار، اگر نسل جوان نخواهد تحول را فرصتى بشمارد براى به صحنه درآمدن و "تصرف قدرت" و خود را مسئول بناى آينده در آزادى بداند، مى‏بايد 1 - پيش از اينكه ببيند چه كسان يا گروههائى در صحنه سياسى فعال هستند، به بيان هائى بپردازد كه پيشنهاد مى‏شود. بيان آزادى را از بيانهاى قدرت تميز دهد و هيچ بيان قدرتى را نپذيرد. در جستن و روش كردن بيان آزادى، درنگ نكند. طرز فكر و طرز رفتار خود و مدعيان رهبرى را بدان بسنجد و بدين كار، 2 - از ظلمات ابهام به نور آزادى مى‏آيد و انديشه و عمل خويش را شفاف مى‏يابد. 3 - در مى‏يابد استقامت چيست و چه وقت ممكن مى‏شود و به استقامت مى‏ايستد. 4 - دوران طولانى تاريخ كه، در آن، رهبرى در بيرون مردم بوجود مى‏آيد و بر جامعه "ولايت مطلق" پيدا مى‏كند، پايان مى‏پذيرد. جامعه خود در رهبرى شركت مى‏كند. دست كم، انتخاب رهبرى كه حق او است، از آن او مى‏شود. 5 - مدار بسته‏اى باز مى‏شود كه مثلث زورپرست با يكديگر بوجود آورده‏اند. 6 - وجدان جمعى به آزادى پديد مى‏آيد و بديل مردم سالار بيانگر اين وجدان جمعى مى‏شود. 7 - حاصل اينهمه، آزاد شدن عقل فردى و جمعى يك نسل و بنا بر اين، روش نگرش او است: اين كه ملاتاريا به حقوق مردم تجاوز مى‏كنند و آزادى آنها را سلب مى‏كنند، نگرش عقل قدرتمدار به واقعيت است. اين ديد فردها و جامعه را از مسئوليت خويش غافل نگهميدارد و به زور پرستان اجازه ميدهد كه بعنوان قدرت حاكم و مخالف آن ،مدار بسته‏اى را بوجود آورند و فضاى اجتماعى را بسته نگهدارند. و اين نگرش كه حاصل غفلت انسان‏ها و جمع آنها از حقوق و آزادى خويش، در استبداد ملاتاريا تبلور پيدا مى‏كند، ديد عقل آزاد است. اين عقل در خود مى‏نگرد و خود را مسئول مى‏شناسد و مجاهدت را با بدر آمدن از غفلت آغاز مى‏كند. زيرا مى‏داند آزاد شدن فردها و جمع آنها، از ميان برخاستن استبداد ملاتاريا و زور پرستان رقيب است. بدين وهم زدائيها، جامعه ملى نگرش ديگرى به دولت و به قول و فعل "مسئولان" دولت، پيدا مى‏كند. براى مثال، جامعه، بنا بر اين روش، دو قانون (قول) پيشنهادى حكومت آقاى خاتمى را از گوينده آن جدا مى‏كند. در محتواى اين دو قانون، از ديدگاه ولايت جمهور مردم مى‏نگرد و مى‏پرسد: آيا همان قانون پيشين است كه در آن، اختيار تصويب نامزدى نامزدها از "شوراى نگهبان" گرفته و به مقام ديگرى داده‏شده‏است و يا ترجمان ولايت جمهور مردم است؟ آيا بيانگر حق فرد فرد مردم ايران بر حاكميت بر خويش هست يا نيست؟ اين سنجش كار ساده ايست و هيچكس نيست كه نتواند آن را انجام دهد. چرا كه اگر قانون انتخابات ترجمان ولايت جمهور مردم باشد، نامزد نمايندگى را به الزامى ملزم نمى‏كند و هيچ مقامى جز مردم را صالح براى رد يا قبول نامزدى از نامزدها نمى‏شناسد. قانونى كه ترجمان حقوق فردى و جمعى يك ملت باشد و نه بسود يك طرف و به زيان طرف ديگرى كه در قدرت استبدادى شركت دارند، حق تمامى مردم را به صفت فرد و به صفت جمع لحاظ مى‏كند. از اين رو، پس از سنجش قول (در مثال ما اين دو قانون)، فعل "مسئولان" را با حق حاكميت خود مى‏سنجد و اين دو سنجش را تا آنجا پى مى‏گيرد كه ابهامها يكسره زدوده شوند و براى پرسش اساسى، پاسخ شفافى يافته آيد
: آيا در محدوده رژيم ملاتاريا، اصلاحات در سمت و سوى باز جستن آزادى و حقوق ممكن است يا نيست؟ اگر 5 سال تجربه به اين نتيجه رسيده‏است كه در اين محدوده، چنين اصلاحاتى ممكن نيست، آن بخش از جامعه كه اين راه حل را پذيرفت، حق دارد بگويد فريب خورده‏است و يا مى‏بايد مسئوليت عمل خويش را بر عهده بگيرد و از خود بپرسد: چرا اين دروغ را راست انگاشتم؟ چرا گوشها را بر هشدارها بستم؟ اكثريت بسيار بزرگ جامعه مى‏تواند بگويد سانسور نگذاشت هشدارها را بشنوم و حتى وارونه آنها را به من القاء كردند. اما اگر اين مسئوليت، از ديد عقل آزاد و مسئوليت شناس بنگرد، به خود خواهد گفت: ملتى كه نخواهد در حصار قدرتمدارى زندانى بماند، قدرتى نمى‏ماند كه حقيقت را از او بپوشاند. جامعه داراى خرد آزاد مى‏داند كه نبود جريان آزاد انديشه‏ها و اطلاعات، بود قدرت استبدادى ويرانگر و فساد گستر است. بنا بر اين، صاحبان انديشه را، هركس و با هر انديشه‏اى را، از خود مى‏داند و به جاى آنكه بگذارد زورپرستان بر او ضد اطلاعات ببارند و در او اين و آن بيان قدرت را القاء كنند، "رسانه‏هاى گروهى" را ، از راه ايجاد و گسترده كردن جريان آزاد انديشه و اطلاعات، پديد مى‏آورد
. بيرون آمدن يك نسل از وهم، به دردست گرفتن اختيار خويش و سمت دادن به انديشه و عمل خويش در مسير آزادى ممكن است. نسلى كه آزادى را ذاتى انسان مى‏داند، انسان آزاد را بى نهايتى مى‏يابد كه در امور مى‏نگرد. اين انسان بيراهه مرگ در زورمدارى را رها مى‏كند و با قدمهاى استوار راست راه رشد در آزادى را در پيش مى‏گيرد. هر نسل جوانى كه عقل خويش را آزاد مى‏كند، بزرگى بى نهايت را مى‏جويد. ايران امروز به اين نسل نياز دارد. اين نوشته را نوشته‏اى ديگر در پى است
.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرها كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره